MUTED SOUND
P¹³
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
گفتم و به سمت مقابل چرخیدم تا چهره خجالت زده ام و پنهان کنم که آرنجش و به بالش تکیه داد و روی دستش بلند شد و با دست دیگرش صورتم و به سمت خودش برگردوند و برای بار دوم و طولانی تر بوسیدم.
-برای من هست.. من میرم حموم ولی تو میتونی تا هروقت که دلت خواست تو تخت بمونی و استراحت کنی
پیشانیم و بوسید و از تخت بلند شد و به سمت حمام اتاقش رفت
هنوز هم قلبم تو دهنم میزد اما لبخند روی لب هام محو نمیشد.
+ من کی انقدر احساساتی شدم؟ در مقابلش کاملا بی دفاع میشم و سریع تسلیم میشم؟.. آه خدایا من چم شده
کلافه گفتم و بلند شدم.
+ لباس های من کو پس؟؟
از کمد تهیونگ تیشرت آبی رنگی برداشتم و پوشیدم. پاورچین پاورچین به سمت اتاق خودم رفتم. برای آروم کردن صداهای توی سرم سریع به سمت حمام رفتم و دوش گرفتم و برای صبحانه اماده شدم
+ سلام
هانول با لباس خواب بلند بنفش رنگش توی آشپزخونه میچرخید و کلافه از نقطه ای به نقطه ی دیگه میرفت و یه جا بند نمی شد
@ اوه تویی یونا
+ دنبال چیزی میگردی؟
@ نمیدونم ماندانا این شکر و کجا گذاشته هرچی دنبالش میگردم پیداش نمیکنم
+چرا از خودش نمیپرسی
@ امروز روز مرخصی خدمتکار هاست صبحونه رو خودم درست کردم فقط... شکر و پیدا نمیکنم
به سمت کابینت رفتم و شکر و بهش دادم
@ اوه تو میدونستی کجاست
+ دوشنبه ها با ماندانا کیک میپزیم
شاکی شد
@ برا منم نگه نمیدارید!
+ فعلا که دارم مهارت های کیک سوزوندنم و تقویت میکنم
خنده بلندی کرد و دستش و پشت کمرم گذاشت و همونطور که به سمت میز غذاخوری میرفتیم گفت
@ با این حساب استعداد آشپزیت به من رفته.. یادمه اولین غذایی که درست کردم ماهی سرخ شده جنوب استرالیا بود که جزغاله شده بود
با خنده ادامه داد
@ یادمه سیون یه لقمه رو با یه پیاله پر از ماست میخورد که مزه سوختگی و متوجه نشه اما آخرشم همه غذایی که براش کشیده بودم و خورد و اصلا به روش هم نیاورد
از صدای خنده هامون سیون و تهیونگ متعجب به سمتمون برگشتن
¢ میبینم که شما دوتا خیلی صمیمی شدید
هردو لبخند ریزی بهم زدیم و نشستیم
+ اخ
¢ چی شد
+ چیز مهمی نیست.. فقط یکم کمرم درد میکنه
- چرا مگه چی شده
تهیونگ با شیطنت گفت و لبخند بدجنسی روی صورتش نشست. با اخم نگاهش کردم اما هیچ نشانه ای از پشیمانی توی چهره اش دیده نمیشد. زیر چشمی نگاهی به هانول و سیون انداختم که منتظر جواب بودن
+ امم..خب.. خب دیروز..
هیچ دروغ مصلحتی ای برای گفتن به ذهنم نمیرسید
+دیروز که شما نبودید تهیونگ مجبورم کرد اتاقش و مرتب کنم
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
گفتم و به سمت مقابل چرخیدم تا چهره خجالت زده ام و پنهان کنم که آرنجش و به بالش تکیه داد و روی دستش بلند شد و با دست دیگرش صورتم و به سمت خودش برگردوند و برای بار دوم و طولانی تر بوسیدم.
-برای من هست.. من میرم حموم ولی تو میتونی تا هروقت که دلت خواست تو تخت بمونی و استراحت کنی
پیشانیم و بوسید و از تخت بلند شد و به سمت حمام اتاقش رفت
هنوز هم قلبم تو دهنم میزد اما لبخند روی لب هام محو نمیشد.
+ من کی انقدر احساساتی شدم؟ در مقابلش کاملا بی دفاع میشم و سریع تسلیم میشم؟.. آه خدایا من چم شده
کلافه گفتم و بلند شدم.
+ لباس های من کو پس؟؟
از کمد تهیونگ تیشرت آبی رنگی برداشتم و پوشیدم. پاورچین پاورچین به سمت اتاق خودم رفتم. برای آروم کردن صداهای توی سرم سریع به سمت حمام رفتم و دوش گرفتم و برای صبحانه اماده شدم
+ سلام
هانول با لباس خواب بلند بنفش رنگش توی آشپزخونه میچرخید و کلافه از نقطه ای به نقطه ی دیگه میرفت و یه جا بند نمی شد
@ اوه تویی یونا
+ دنبال چیزی میگردی؟
@ نمیدونم ماندانا این شکر و کجا گذاشته هرچی دنبالش میگردم پیداش نمیکنم
+چرا از خودش نمیپرسی
@ امروز روز مرخصی خدمتکار هاست صبحونه رو خودم درست کردم فقط... شکر و پیدا نمیکنم
به سمت کابینت رفتم و شکر و بهش دادم
@ اوه تو میدونستی کجاست
+ دوشنبه ها با ماندانا کیک میپزیم
شاکی شد
@ برا منم نگه نمیدارید!
+ فعلا که دارم مهارت های کیک سوزوندنم و تقویت میکنم
خنده بلندی کرد و دستش و پشت کمرم گذاشت و همونطور که به سمت میز غذاخوری میرفتیم گفت
@ با این حساب استعداد آشپزیت به من رفته.. یادمه اولین غذایی که درست کردم ماهی سرخ شده جنوب استرالیا بود که جزغاله شده بود
با خنده ادامه داد
@ یادمه سیون یه لقمه رو با یه پیاله پر از ماست میخورد که مزه سوختگی و متوجه نشه اما آخرشم همه غذایی که براش کشیده بودم و خورد و اصلا به روش هم نیاورد
از صدای خنده هامون سیون و تهیونگ متعجب به سمتمون برگشتن
¢ میبینم که شما دوتا خیلی صمیمی شدید
هردو لبخند ریزی بهم زدیم و نشستیم
+ اخ
¢ چی شد
+ چیز مهمی نیست.. فقط یکم کمرم درد میکنه
- چرا مگه چی شده
تهیونگ با شیطنت گفت و لبخند بدجنسی روی صورتش نشست. با اخم نگاهش کردم اما هیچ نشانه ای از پشیمانی توی چهره اش دیده نمیشد. زیر چشمی نگاهی به هانول و سیون انداختم که منتظر جواب بودن
+ امم..خب.. خب دیروز..
هیچ دروغ مصلحتی ای برای گفتن به ذهنم نمیرسید
+دیروز که شما نبودید تهیونگ مجبورم کرد اتاقش و مرتب کنم
- ۴.۹k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط